داستان پیدایش شهر یزد

یزد

شهر یزد چگونه بوجود آمده؟ چه کسی آنرا ساخته؟ چه زمانی ساخته شده است؟

آیا تا به حال کسی از شما این سوال را پرسیده؟ یا اگر بپرسد چه پاسخی میدهید؟

 

 

یزد

مردم قدیم برای هر آبادی و آبادانی قصه ای ساخته اند،قصه شیوه روایت رخدادهای تاریخ است.

یکی از این قصه ها ، قصه پیدایش شهر یزد است،یزد داستان های زیبایی دارد .سه داستان مربوز به سه دوره تاریخی :

داستان اول این است:

جماعتی به سمت فارس کوچ میکردند که به بیابانی بی آب و درخت رسیدند، بیابانی دراز که تا چشم کار میکرد هیچ نشانی

از آبادانی نبود در میانه را تشنگی بر آنها غلبه کرد به اندازه ای که نردیک بود از بی آبی هلاک شوند

ناگهان چشمشان به گاوی افتاد که با شیری به سمت کوهستان میرفت،آنها از دوستی میان گاو و شیر درنده شگفت زده شدند

اما میدانستند که هر جا حیوانی زندگی میکند آب هم پیدا میشود پس به دنبال آنها به طرف کوهستان به راه افتادند

بله درست حدس زده بودند در دامنه کوه چشمه ای وجود داشت که اطراف آن  درختان سیب و انار سبز شده بود و فرشتگانی

دیدند به صورت مرغانی سپید که از سنگ های کوه بیرون می آمدند و پرواز میکردند و یزدان یزدان میگفتند

آن جماعت به خاک افتادند و مشغول عبادت شدند و سپس پیکی به دربار پادشاه فرستادند و از وجود چنین سرزمین مقدسی خبر دادند.

پادشاه پس از دریافت خبر ،پسرش را به همراه آتش مقدس به این سرزمین فرستاد و در آنجا آتشکده ای به نام یزدان ساخت

حتی میگویند کیخسرو ،پادشاه اسطوره ای وقتی سلطنت را ترک میکند به آتشکده یزدان یعنی همین شهر یزد آمده و در آنجا میماند

تا زمانیکه برای همیشه از نظرها پنهان میشود.

اتشکده

 

و اما قصه دوم :

اسکندر مقدونی،پادشاه کشورگشایی که دنیا از ضرب شمشیر او به تنگ آمده بود  به ایران حمله کرد .ایرانیان با همه دلیری در مقابل

اسکندر تاب نیاوردند و شکست خوردند .اسکندر مقدونی پایتخت ایران یعنی تخت جمشید را به آتش کشید و شاهزادگان و بزرگان کشور

را به اسارت گرفت.

اسکندر مقدونی

 

او از ترس اینکه مبادا شاهزادگان علیه او قیام کنند نزدیک 6 سال آنها را با خود به این سو و آن سو میبرد تا زمانیکه قصد داشت به هندوستان حمله کند

بنابراین به دنبال جای مناسب بود تا شاهزادگان را در نقطه ای دور از پایتخت به زندان بیاندازد که شاهزادگاه ایرانی خودشان خواهش کردند که

آنها را در سرزمین یزدان زندانی کند و گفتند این مکان مقدس است و عبادتگاه نیاکان ما بوده است.

فروهر

اسکندر پذیرفت و آنها را در یزد به زندان افکند و تعدادی سرباز را به مراقبت از آنها گماشت و خودش راهی هندوستان شد .اما سپاهیان اسکندر

که دیگر از این همه سرگردانی و دوری خسته شده بودند تاب نیاوردند و بر علیه او شورش کردند و سفر اسکندر به هندوستان ناتمام ماند و او

به ایران بازگشت تا به سمت بابل یا همان عراق امروزی برود هنوز یکسال از زندانی کردن شاهزادگان ایرانی نگذشته بود که اسکندر در بابل مرد.

شاهزادگان ایرانی آزاد شدند و در همین مکان یعنی یزد شروع به ساخت خانه،عبادتگاه ،قنات و آبادانی کردند و قنات کثه یا همان کثنویه را ساختند

و اینگونه بود که شهر یزد به دست بزرگان ایرانی بنا شد.

قنات

 

 

و قصه سوم که با یک بیماری آغاز میشود:

تصور کنید شاه ایران زمین در حدود 1700 سال پیش به بیماری عجیبی دچار میشود ،بیماری خون دماغ .قصه در مورد یزدگرد اول ساسانی است

که دیگران معتقد بودند این بیماری به خاطر ستمگریهای او میباشد، موبدان به شاه گفتند اگر میخواهی از این بیماری رها شوی باید شهری بنا کنی

و نام آنرا خدا یا یزدان بگذاری . پزشکان میگفتند راه نجات تو نوشیدن آب چشمه ای است که در طوس خراسان است ،اما ستاره شناسان میگفتند

اگر به خراسان بروی خواهی مرد زیرا طالع مرگ تو در خراسان است .

خلاصه شاه بینوا در این میان گیر کرده بود که چه کند!!  فرصت ساختن شهر جدید نبود و اگر به خراسان نمیرفت هم همانجا در پایتخت از شدت

خون دماغ میمرد .

پس چاره ای ندید جز اینکه عازم خراسان شود، در راه به سرزمین یزد رسید و حالش بهتر شد و بیماری اش کمتر.ناگهان به یاد سخن موبدان افتاد

و گفت همینجا شهری میسازم ،مهندسان را ازدربار فراخواند و کارگران را گماشت تا به طالع سنبله در اول شهریور شهری بسازند و نام آنرا یزدانگرد

نهاد و خودش به سمت خراسان رفت تا از آب چشمه بنوشد اما عمر یزدگرد به دنیا نبود ودر هیرکانیا یا ساحل مازندران اسبی دیوانه او را لگد کرد و

شاه مرد.

شهر یزد 30 سال نیمه تمام رها شده تا اینکه نوه یزدگرد اول یعنی یزدگرد دوم شهر را به اتمام رساند و برای تامین آب شهر هم قناتی به نام یزدآباد

 

 

بناکرد و دستور داد جماعتی از چهارسوی ایران به این شهر بیایند و اینجا زندگی کنند .

یزد

برای باور این 3قصه شما به هیچ سندی نیاز ندارید و شما میتوانید هرکدام از این قصه ها را باور کنید و برای فرزندان خود بازگو کنید.

 

نویسنده متن : کرامت یزدانی

 

 

 

 

این نوشته در یزد ارسال شده است. این لینک مستقیم به این نوشته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *